باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 4 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

روزهای پر استرس

به روزهای پر استرس نزدیک میشم خیلی عصبی شدم و بدون اینکه دست خودم باشه بد خلقم دخترم منو ببخش بخاطر تمام این روزها که باید از زندگی در کنارهم لذت ببریم و من ازت دریغ میکنم زندگی ما آدمهای گرفتار اینطوریه دیگه امیدوارم بتونم جبران کنم کی رو نمیدونم ولی فقط خدا میدونه من چی میگم و چه حسی دارم دوست دارم به اندازه ی تمام هستی من از روز ازل عاشقت بودم و تا آخر عمر .... یه چیز دیگه ای هم هست چیزی در ذهنم که نمیتونم بگم و اون بیشتر از هر چیزی آزارم میده فقط خدا میتونه کمکم کنه و آرامش رو بهم بازگردونه   کلاغی در ذهن من است پاره سنگی در دستم از خودم می ترسم از خودم می ترسم … ایرج کریمی    &nb...
9 ارديبهشت 1392

خوابهای طلایی

چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شدی از خوابی که دیده بودی برایم گفتی انقدر زیبا بود که دلم نیومد اینجا در موردش ننویسم خواب دیدی توی آسمونی نزدیک ستاره ها انقدر نزدیک که با دست کوچکت میتونستی بچینیشون برق ستاره چشماتو کمی اذیت میکرد و ابرها رو که به شکل نهنگ و ... شده بودن از نزدیک نگاه میکردی جالب اینه که انقدر خوابت برات واقعی بود که اصرار داشتی خواب نبوده دخترکم امیدوارم سراسر زندگیت پر باشه از این خوابهای طلایی                                     &nbs...
7 ارديبهشت 1392

حوض نقاشی

دو روز پیش رفتیم سینما اوایل فکر میکردم سینما رو بخاطر تنقلاتی که تا حدودی تو سینما مجازی که بخوری دوست داری اما وقتی وسطای فیلم تنقلاتت تموم شد و شما همونطور آروم و بی صدا تو سالن سینما راه رفتی و کمی به بازی با صندلی های خالی و تماشای فیلم پرداختی متوجه شدم طبعی سینما دوست داری مثل مامان و بابات و اما فیلم حوض نقاشی که روایت زندگی زن و شوهری که مشکل کم هوشی دارند و فرزندی با آیکیو بالا دارند که بر آوردن خواسته های عادی این بچه شرایط زندگی ساده شان رو براشون سخت کرده فیلمی با سوژه جدید و پرداخت و بازی نه چندان خوب ولی همینکه آدم رو بفکر وا می داره بازم جای شکر داره و صحنه آخر فیلم که میخواد بگه این آدمهای ساده و بی تکلف همینجا تو...
21 فروردين 1392

سلام به روزهای خوش کودکی

کودکم باران افتخار میکنم که روحی لطیف و پاک داری و هنوز گوهر وجودی که حق تعالی در وجودت گذاشته زنگار نگرفته و ازت میخوام تا همیشه مثل این روزهای کودکیت پاک و بی آلایش باشی بدور از قوانین مسخره ما بزرگتر ها که وقتی کودکیم ازش متنفریم وقتی بزرگ میشیم هیچ وقت فراموش نمیکنیم که باید به آفریده های خدا چه انسان و ... بدیده ی تحقیر نگاه کنیم دخترکم بهترین دوستانم آدمهایی بودند که به نوعی شرایط زندگی از این چیزهای لاینفک زندگی امروزه دورشون کرده بود . روز سیزده فرودین باغ ملی کرمان دوستانی که توی پارک باهاشون آشنا شدی امیرحسین و آیناز ...
19 فروردين 1392

یه وبلاگ پر از تردید

این روزها خیلی از دوستان وبلاگ نویسم که برای کودکانشون مینویسند دچار تردید میشن که آیا کودکشون در بزرگسالی خوشحال میشه که خاطراتی آنلاین داشته باشه یا نه ؟  و من فکر می کنم به عنوان یک مادر حق دارم از روزهای با تو بودن و از احساساتم برای تو بگویم دخترکم اگر روزی برسه که من کنارت نباشم چه چیزی از من میمونه جز چند تا عکس و شاید چند نامه ی مکتوب و اینها آیا برای اینهمه سال زندگی در کنار هم با تمام سختیها و خوبیها کافیه ؟  نمیدونم دیگران چطور فکر میکنند ولی من این طور استدلال میکنم که من فقط از خصوصیات ظاهری شما می نویسم درونیات شما بر همه و حتی من پوشیده ست امیدوارم روزی ...
15 فروردين 1392

سال 92 در آغاز

  هفت سین مجتمع ستاره یزد     بقیه عکس ها در ادامه مطلب 20اسفند سفر به تهران مسافرت به شمال که عکساش الان در دسترس نیست شوره زار جاده چوپانان نزدیک اردکان و مسافرت به کرمان   و نقطه عطف این مسافرت دو روزه (ماهان) باغ شازده آرامگاه شاه نعمت اله ولی به رسم ادب به این مکان ها حتما باید با چادر وارد شد و شما وقتی دیدی من و آنا چادر سرمون کردیم  به تقلید اینکار رو انجام دادی و من کلی کیف کردم ...
14 فروردين 1392

یا مقلب القلوب و الابصار

  دوستان عزیز من وجود شما و کودکان دلبندتان برای من باعث دلگرمی و افتخار است برای تک  تکتان از خداوند طلب میکنم در این نوروز با نو شدن سال و فصل و روز  حول حالنا الی احسن الحال حاصل شود هر روزتان نوروز ، نوروزتان فرخنده باد ...
30 اسفند 1391

دعای باران

دیدن همچین صحنه ای شاید برای خیلی ها عادی باشه اما برای ما که تو یزد زندگی می کنیم یک اتفاق کاملا نادر که شاید هر ٢٠ سال رخ بده و من بعد از شش سال زندگی تو یزد این اولین بار که همچین صحنه ای می بینم اصلا اولین بار که بارون بیشتر از یک ساعت اونم شدید میبینم  شب قبل این بارندگی اومدم تو همین وبلاگ نوشتم از بی آبی یزد (چند وقته اصفهان که آب مناطقی از یزد رو تامین میکرد آب رو قطع کرده و خیلی از مردم حتی آب اشامیدنی با کیفیتی ندارن) و از دوستانم درخواست کردم که برای مشکل بی آبی یزد دعا کنن ولی به دلایلی پاکش کردم خدایا نمیدونم چی بگم هنوز هاج و واج تمام دعاهای نکرده و مستجاب شده ی قبلم این یکی رو واقعا نمیدونم چی ب...
19 اسفند 1391

چرا واسه دخترم وبلاگ درست کردم ؟

من از کودکی همیشه احساساتم چه واضح چه در لفافه روی کاغذ می آوردم گاهی اون نوشته ها رو نگه می داشتم و گاه بعد از دوباره خوانی پاره شون میکردم اینطوری شد که وقتی بزرگتر شدم روی آوردم به داستان و فیلم نامه نویسی (فیلم نامه و داستان کوتاه ) کمی موفق هم بودم ولی ادامه ندادم .    مثل همه ی دختر بچه ها از همان کودکی شور و اشتیاق مادر بودن رو در خودم با عروسک بازی پرورش دادم تا بلاخره منم مادر شدم وقتی باران بدنیا اومد نمی تونم بگم از لحظه ای که دیدمش نه از وقتی کمی حالم بهتر شد و بهش شیر دادم و مسئول کارهای مربوط به یه نوزاد تازه متولد شده که بیشترین نسبت و نزدیکی عاطفی با من داشت شدم متوجه شدم این همون بچه ای که من و ...
15 اسفند 1391

اشتباهات شیرین

دخمل نازم با اینکه خیلی بزرگ و خانم شدی و خیلی شیوا و بلیغ صحبت میکنی گاهی کلمات رو جوری ادا میکنی که من دلم ضعف میره و با اینکه جناب پدر اصرار دارن که من درست اداش کنم که شما یاد بگیری ولی من با شیطنت آلوده به لذت اشتباهشو تکرار میکنم مثل : بموره : بمیره  هرگم : هردم  رزد (razd): یزد ترشبه : تربچه گدبنن : گردنبند (البته این مربوط به مدتها پیش الان درستشو میگی) بعد از (هر) هر کلمه ای بیاد صدای گ میده از نظر شما مثل هر گف ( هر وقت ) و هر گم جدیدا متوجه هوش موسیقیایی شما شدیم که بعدا از شنیدن هر آهنگ برای اولین بار ریتمش رو یاد میگری و با صدای آروم زمزمه میکنی  حدودا یه ماه پی...
13 اسفند 1391